|
نتيجۀ سياستگذاریهای نئوليبراليستی بانک جهانی و آمريکا برای کشورهای آسيايی و آفريقايی بهتر از آمريکای لاتين نبوده است. سياستهای فوق بر کشورهای تايلند، اندونزی، مصر، مغرب، لبنان، کنيا، اتيوپی (حبشه) و بسياری کشورهای ديگر «جهان سوم»، که به همين سرنوشت دچار شده اند، ضرباتی بسيار شکننده و کوبنده وارد کرده است. تغييراتی که ما امروز در بسياری از کشورها از جمله کشورهای آمريکای لاتين مشاهده میکنيم، نتيجۀ سياستهای فوق است. هماکنون ما در زمانی به سرمیبريم که نئوليبراليسم و در رأس آن امپرياليسم آمريکا در دو دام و باتلاق بزرگ عراق و افغانستان گرفتار آمده است. و میتوان گفت شرايط فعلی مقدمهای برای انهدام سياستهای تجاوزکارانۀ کشورهای مرکز است، که در عالیترين مرحلۀ احتکار و توحش به سر میبرند
تارنگاشت عدالت مطلب دریافتی منبع: قاسيون، تارنگاشت حزب کمونيست سوريه نویسنده: غالب ابو مصلح برگردان: احمد مزارعی بخش دوم: جهانیسازی مقدمۀ مترجم: در هفتههای اخير دو حادثۀ بينالمللی انعکاس گستردهای داشت. جشن فروپاشی ديوار برلين و کنفرانس مبارزه با گرسنگی در ايتاليا. قبل از فروپاشی ديوار برلين، رسانههای گروهی غربی هر ساعت در بوق و کرنا میدميدند که علت فقر و فلاکتها و جنگها وجود «امپراتوری شرّ» يعنی اتحاد شوروی سوسياليستی و يا اردوگاه سوسياليسم است. غربیها برای مبارزه با «امپراتوری شرّ» و رسانيدن بشريت به دروازههای «سعادت و خوشبختی و رفاه» سرمايهداری، هر ساله صدها ميليارد دلار در جنگهای تبليغاتی، جنگهای منطقهای، و يا در جنگ ستارگان برای به زانو درآوردن اتحاد شوروی به مصرف میرساندند و در نهايت موفق شدند و ديوار برلين فرو ريخت. ميليونها انسان به رقص و پايکوبی پرداختند که «ديو» رفت و «فرشته» درآمد. نزديک به ۲۰ سال از «پيروزی» جهان سرمايهداری بر اردوگاه سوسياليسم گذشته و بر آمار وحشتناکی که از رشد روزافزون گرسنگی، بيماری، جهل و فقر و فاقه در جهان خبر میدهند، پايانی نيست. چيزی بيش از يک ميليارد و دويست ميليون انسان گرسنه در جهان وجود دارد. فقر و جهل و بيکاری، آوارگی و مهاجرت از وطن و خانه و کاشانه سر به فلک کشيده است. مقالۀ زير نمونههای روشنی از «بهشت موعود» سرمايهداری را به دست میدهد. کارل مارکس میگويد: انسان هميشه با مشکلاتی مواجه میشود که برای آن راهحل نيز وجود دارد. به همين سياق بود انقلاب کبير فرانسه در پاسخ به سيستم متعفن فئودالی در آن کشور. و اينکه بشر پس از انقلاب فرانسه به بسياری از آزادیها و حقوق انسانی دست يافت. و يا انقلاب کبير اکتبر که وقوعش افق روشنی را پيشاروی ميليونها انسان ستمکش گشود. از آن پس زحمتکشان جهان داشتن شخصيت انسانی را حس میکردند، استعمار از جهان بر افتاد. جنبشهای کارگران، زنان، دانشجويان و هزاران باب مبارک و ميمون بر روی انسانهای تحت ستم گشوده شد. در ايران ما، همۀ اديبان، شاعران و هنرمندان به تمجيد و تعريف از سوسياليسم پرداختند. طيف گستردهای از متفکران و روشنفکران کشور با بهرهگيری از ادبيات سوسياليستی روح تازهای در کالبد فرسوده و چروکيدۀ ميهن دميدند. اکثريت قريب به اتفاق اديبان، شاعران، هنرمندان و مفاخر ملی ما در اين دوره از سرچشمۀ لايزال سوسياليسم بهره برده اند. امروز نيز بشريت هنوز در برابر معضلات بزرگی قرار دارد که گرسنگی يک ميليارد و دويست ميليون انسان تنها گوشۀ کوچکی از آنهاست. جنگهايی که امپرياليسم هر روزه در اين يا آن گوشۀ جهان، در عراق، لبنان، فلسطين و افغانستان، آفريقا و آمريکای لاتين به راه میاندازد و ميليونها انسان را خوار و ذليل و آواره میکند، روی ديگر سکۀ اين نظام ظالمانه است. توطئههای گوناگون سياسی بر ضد کشورهای مختلف از جمله عليه ميهن عزيز ما ايران، و با انواع بهانههای گوناگون و با دستآويز «دمکراسی و حقوق بشر و آزادی» که هيچ سنخيتی با معانی واقعی اين مفاهيم ندارد، در دستور کار امپرياليسم است. آری، مشکلی تازه بر سر راه تکامل بشريت سر برآورده است، پاسخ آن نيز موجود است. همچنانکه در گذشته انسان موفق به برداشتن موانع از سر راه تکامل خود شد، امروز نيز بايد همت کند و راه سعادت و خوشبختی را مجدداً هموار سازد. بخش دوم: جهانیسازی
گلوباليزاسيون يا جهانیسازی محصول دورۀ نئوليبراليسم نيست، بلکه باز شدن مرزهای کشورهای مختلف بر روی ملتهای گوناگون، آزادی نقل و انتقال کالا، پول و نيروی کار از سالهای دراز در تاريخ وجود داشته است. خطوط بازرگانی راه دور به ويژه ميان چين و اروپا سابقهای طولانی دارد، همچنين در طول تاريخ گذشته بسياری از مؤسسههای معتبر مالی و بازرگانی نيز توسط ملل مختلف به وجود آمده بود. اما پيدايش دولتهای ملی و تشديد رقابت ميان آنها باعث شد تا انتقال کالا، نيروی کار و سرمايه تا اندازهای محدود شود و مسير جهانیسازی، علیرغم پيشرفتهايی که در زمينۀ ارتباطات و انتقالات انجام گرفته بود، متوقف شود. وقوع دو جنگ جهانی و خرابیهای بزرگی که به بار آورد موجب شد تا بيشتر کشورهای آسيايی و جنبشهای آزادیبخش که در اين دوران به وجود آمدند و در کشورهای خود به قدرت رسيدند، به سختی از سياست جهانی شدن سرپيچی کنند. در اين دوره کشورهای اروپايی و آسيايی تازه به استقلال رسيده کوشيدند تا از بازارهای داخلی خود حمايت کرده و مانع خروج سرمايه شوند تا از اين راه بتوانند به توليدات داخلی و ملی خود سر و سامان داده و قدرت رقابت خود را در مقابل کالاهای خارجی بالا ببرند، زيرا اينان در جريان دو جنگ جهانی دچار آسيبهای فراوانی شده بودند. در اين دوره قدرت توليدی و رقابتی کشورهای صنعتی افزايش يافت، به طوری که از اواسط سالهای شصت قرن گذشته نظام سرمايهداری دچار يک دورۀ رکود طولانی شد. از سويی در سالهای هفتاد قرن گذشته، انقلابی بزرگ در زمينۀ علم و فن و کامپيوتر و ديگر وسايل ارتباطی به وقوع پيوست که موجب پيدايش ثروت عظيمی گرديد که جايی برای سرمايهگذاری نمیيافت و سود سرمايههای موجود را بسيار کاهش میداد. در حالی که از سوی ديگر، قدرت توليدی بسيار بزرگی در دست سرمايهداران و در سطح جهان متراکم شده بود. با به قدرت رسيدن نئوکانها و در پيش گرفتن سياست نئوليبراليستی در آمريکا و انگلستان دورۀ جديدی از جهانیسازی آغاز گرديد و حل مشکلات اقتصادی نظام سرمايهداری را بر عهده گرفت. مشکلاتی که به ويژه در آمريکا شدت و ژرفش بيشتری يافته بود. نخستين وظيفه در برابر آن پيدا کردن بازارهای تازهای برای صدور کالاهای انبوه و متراکم شدۀ داخلی بود. کالاهايی که به علت تغييرات متعدد داخلی و بينالمللی، از اين پس در بازار سنتی سابق داخلی ميدانی نمیيافت. در اين دورۀ بحرانی، تمايل به سوی سياست ادغام با ساير شرکتهای بزرگ بينالمللی که به شکل غولآسايی رشد کرده بودند، بروز کرد. بر اين مبنا نظام سرمايهداری به سوی مرحلهای بسيار انحصاریتر و جهانیشده حرکت میکرد، مرحلۀ امپرياليسم نوين به رهبری ايالات متحدۀ آمريکا. در اوايل سالهای هشتاد قرن گذشته بازار و مؤسسههای مالی بر ساير بخشهای اقتصادی از قبيل صنعت، کشاورزی و بازرگانی تسلط و برتری يافته و بازار مالی رشد بیسابقهای داشت. بانکهای بازرگانی، بانکهای سرمايهگذار و مؤسسههای مالی دلال ميان مؤسسههای مختلف، به همراهی شرکتهای بزرگ بيمه در يکديگر ادغام شدند. همۀ اينها موجب پيدايش شرکتهای مالی بسيار عظيمی در سطح جهان گرديد و ميدان بسيار گستردهای را با ابزارهای تازهای برای ابتکارات و نوآوریهای تازۀ مالی سبب گرديد. بسياری از دارندگان صندوقهای مالی و پسانداز توانستند با خريد سهام بيشتری از شرکتهای بزرگ بينالمللی يادشده بر مديريت آنان مسلط شوند. از اين پس تجارت با سهام شرکتهای مزبور در بازار به صورت بورسبازی و قمار درآمد که میتوانست در يک چشم بههم زدن ثروت عظيمی را نصيب فردی سازد، زيرا کسانی که در هيأت مديرۀ شرکتهای بزرگ جای گرفته بودند اين توانايی را داشتند تا با دست زدن به انواع آمارسازیها و تبليغات، قيمت سهام اين شرکتها را بالا ببرند. در نتيجۀ اتخاذ اين گونه سياستهای قمارگونه قيمت سهام شرکتها آنچنان بالا میرفت که هيچ رابطهای با اصل درآمد واقعی اين شرکتها در عرصۀ توليد واقعی نداشت. دولت آمريکا در اين دوره علیرغم اينکه از کشورهای وامدهنده به بزرگترين کشور بدهکار در جهان تبديل شده بود، توانست موقعيت خود را به عنوان کشوری قدرتمند که رهبری مرحلۀ امپرياليسم نوين را در دست دارد، حفظ کند. اين کشور از نظر اقتصادی نيز در مرحلۀ بسيار عالی و قدرتمندی قرار دارد و اگر در نظر بگيريم که نقش دلار و مبادلۀ آن در بازار جهانی تا چه حدّ است، درستی گفتۀ بالا برايمان روشن میشود. قدرت دلار برای خريد ارزهای ديگر کشورها (P. P. P. Purchase Power Parity) در بازار جهانی قدرتمندی اقتصاد آمريکا را به وضوح نشان میدهد. اين درست است که قدرت توليدی حقيقی و توان رقابت آمريکا با مشکلات بزرگی روبهرو شد، اما تسلط اين کشور بر بازارهای جهانی همچنان ادامه دارد. اين کشور به خاطر نيروی نظامی بسيار قدرتمندی که در سرتاسر قارهها، درياها و اقيانوسها دارد، کنترل خطوط بازرگانی جهانی و مواد خام را در سراسر جهان در اختيار دارد. اين نيز درست است که دلار نقش جهانی خود را به عنوان ارز ذخيره و پشتوانه از دست داد و سهم آمريکا نسبت به کل ذخيرۀ احتياط جهانی تا ۶۵ درصد کاهش پيدا کرد، ولی با لغو قرارداد «برتون وودز» بازار جهانی دچار تشويش و التهاب شد و کشورهای جهان را واداشت تا بر ارزهای ذخيرۀ خود بيافزايند تا بتوانند از ارزش پول کشورهای خود حمايت کنند. در اينجا نيز دوباره عمدتاً به سراغ دلار رفتند و اين امر موجب صدور عمدۀ دلار آمريکا به ساسر جهان گرديد. چاپ و صدور دلار باعث شد تا آمريکا بتواند کسری موازنۀ بازرگانی خود را جبران کند و مجبور نباشد مصرف کالاهای داخلی را محدود و به صدور بيشتر کالاها و خدمات بپردازد. در کتاب «دام جهانیسازی» نوشتۀ «جان پرکينز» چنين گفته میشود: «بازار و پول به شکلی بيهوده و ديوانهوار حرکت نمیکنند، بلکه بر اساس آهنگهايی به رقص درمیآيند که آقای "آلن گرينسپان" مدير وقت خزانهداری فدرال آمريکا تنظيم نموده است. همۀ بانکهای مرکزی به لحاظ عجز خود در برابر "حيوان وحشی" بازار مشابه نيستند، بلکه هر کدام جايگاه خاص و توانايی ويژهای دارند. بانک مرکزی آمريکا در قلۀ همۀ مراکز مالی در قدرت نشسته است. بدين معنا، که تا حد بسيار زيادی جهان آمريکايی شده است. سياست آمريکا همچنان تسلط بر جهان است و بر اساس همين سياست میکوشد تا مرزهای کشورها را در مقابل توليدات خود- به ويژه خدمات مالی- بگشايد. آمريکا میکوشد توليدات کشاورزی خود را که از پشتيبانی دولت برخوردار است، به همه جا صادر و در عين حال مانع ورود کالاهای کشورهای "جهان سوم| به آمريکا شود. آمريکا به همراهی ساير کشورهای صنعتی موانع متعددی را برای کالاهای کشورهای "جهان سوم" ايجاد میکند. برای مثال صادرات مواد پتروشيمی و آلومينيوم کشورهای عربی شامل پرداخت مالياتهای بسيار سنگينی میشود. بهانۀ اروپا و آمريکا اينست که اين توليدات در کشورهای عربی از انرژی و نيروی کار ارزان برخوردارند.» شرکتهای بزرگ چندمليتی قادرند که سرمايههای خود را به هر جايی که کارگر ارزانتر باشد انتقال دهند و بدين وسيله فشار را بر کارگران کشورهای خود برای کم کردن مزد افزايش میدهند. در کشورهای جهان سوم حتا اگر برای توليد به کارگران متخصص نياز باشد، آنان همچنان با حقوق بسيار پايين به کار میپردازند، زيرا شدت فقر و بيکاری در اين کشورها به اندازهای است که در برابر کاهش مزد مقاومتی وجود ندارد. از سويی با پيشرفت فنی از اين پس به نيروی متخصص کمتری نياز است و ماشينهای خودکار و روبوتها بسياری کارها را انجام میدهند. آثار اجتماعی و اقتصادی جهانیسازی رونالد ريگان که در رهبری تحول به سوی نئوليبراليسم قرار داشت، دولت را به عنوان مانعی در راه رشد و توسعۀ میديد و باور داشت که دولت مشکلی در راه پيشرفت اقتصاد است و بايد کنار رود. وی تحت شعار «راه را باز کنيد» و اجازه بدهيد تا بخش خصوصی پروژههای اقتصادی را با موفقيت به اجرا درآورد، موفق شد رييسجمهور آمريکا شود. در نتيجۀ اعمال سياستهای نئوليبرالی عليه کشورهای «جهان سوم» اختلافها و فرقهای عمدهای در اقتصاد مابين کشورهای ثروتمند و فقير بروز کرد. در گزارش کنگرۀ جهانی اتاقهای بازرگانی در سال ۲۰۰۴ آمده است: که درآمد فردی در کشورهای پيشرفتۀ صنعتی ٧۴ برابر بيشتر از کشورهای در حال توسعه است، در صورتی که اين اختلاف درآمد در سالهای ۶۰ قرن گذشته ۳۰ برابر بود. در گزارش ديگری که از طرف سازمان ملل در تاريخ ٩/۱۱/۲۰۰٧ در بارۀ فاصلۀ ميان فقر و ثروت در جهان انتشار يافت گقته میوشد که درآمد ۵۰۰ ثروتمند در جهان بيش از درآمد ۴۱۶ ميليون انسان در کشورهای فقير است. در تحقيقات ديگری که توسط «انستيتوی جهانی سازمان ملل متحد برای مباحث اقتصادی» که مرکز آن در هلسينکی است انجام شده است، میخوانيم: «۲ درصد ساکنان کرۀ زمين مالک نصف ثروت همۀ جهانيان هستند، يعنی مبلغی در حدّ ۱۲۵ تريليون دلار. در حالی که نيمی از ساکنان فقير جهان ما تنها ۱ درصد اين ثروت را دارا هستند.» انسانها در جامعۀ سرمايهداری نخواهند توانست اينچنين فرقهای عظيمی را که موجب انواع مشکلات اجتماعی، فقر، بيکاری و افزايش جرايم میشود، تحمل کنند. از سويی رشد جمعيت و فشارهايی که هر روز افزايش میيابند و وجود گستردۀ ابزارهای اطلاعرسانی سمعی و بصری جامعۀ انسانی را به سوی تغييرات جدی سوق خواهد داد که موجب شکسته شدن چهارچوب تنگ سامانۀ سرمايهداری خواهد شد. بنا به گزارشی که در «فورين افرز» انتشار يافته، کشورهای آمريکای لاتين از سالهای هشتاد همۀ دروازههای خود را بر روی سرمايهداری گشودند، هرگونه حمايـت را از مؤسسههای توليدی برداشتند، همۀ مؤسسههای دولتی را خصوصی کردند و ورود هر گونه سرمايۀ خارجی را به کشور قانونی کردند. با وجود همۀ اينها نسبت رشد و توسعه در اين کشورها بسيار کمتر از کشورهايی بود که به سياستهای نئوليبراليستی تن در ندادند. در سالهای هشتاد نسبت سهميۀ کارمندان عالیرتبۀ کشور مکزيک از درآمد ملی کشور از ۵۵ درصد به ٧۵ درصد افزايش يافت. برعکس، در همين دوره سهميۀ اکثريت مردم فقير کشور در بهرهبرداری از فرهنگ و بهداشت و کاريابی بسيار کاهش يافت و اقتصاد مکزيک که در ظاهر بسيار پررونق به نظر میآمد، به يکباره متلاشی شد. زيرا اين اقتصاد بر اساس سياست نئوليبراليستی و وام گرفتن از کشورهای مرکز بنا شده بود و همانطور که در گذشته نيز توضيح داده شد اين بار آمريکا به همراهی بانک جهانی وام بزرگی را که از جنگ دوم جهانی بدين سو سابقه نداشته است، در اختيار مکزيک گذاردند تا از ورشکستگی سرمايهگذاران خارجی در مکزيک جلو گيرند. در حقيقت وامدهندگان به اسم وام به مکزيک، وامها را به جيبهای خود واريز کردند. اگرچه اين وام سرمايهگذاران خارجی را نجات داد، ولی اقتصاد کشور مکزيک دچار فاجعه گرديد. نخست اينکه بهرۀ وام را به ۲۰ درصد افزايش دادند. و کمکهای دولتی را در تمام زمينهها کاهش داده، به طوری که در ۶۰ سال گذشتۀ تاريخ اين کشور سابقه نداشت. در چند ماه بيش از ۱۵ هزار شرکت به ورشکستگی رانده شده و ۳ ميليون نفر بيکار شدند. قدرت خريد مردم تا يکسوم کاهش يافت. در سال ۱٩٨٩ هنگامی که قيمت نفت کاهش يافت و ونزوئلا نتوانست بهرۀ وامهای خود را به موقع بپردازد، بانک جهانی دولت ونزوئلا را واداشت تا به برنامههای سختی برای بدهکاری خود دست بزند: خصوصیسازی و کاهش بودجۀ خدمات اجتماعی؛ آنچنانکه درآمد متوسط افراد در کل کشور تا ۴۰ درصد کاهش يافت، اما در همين دوره با برنامههايی که بانک جهانی به اجرا درآورد، کارمندان عالیرتبه دولتی و يا وابسته به شرکتهای بزرگ با هيچ مشکلی مواجه نشدند. در مورد کشور اکوادور، اگرچه بين سالهای ۱٩٧۰ تا ۲۰۰۱ به خاطر درآمد بسيار بالای نفت جزو دورۀ وفور به حساب میآيد، ولی در همين دوره نسبت خط فقر در ميان مردم اين کشور از ۵۰ درصد به ٧۰ درصد افزايش يافت. بدهکاری کشور نيز از ۲۴۰ ميليون دلار به ۱۶ ميليارد دلار افزايش، و بودجۀ کمک به خدمات اجتماعی و مساعدت فقيران از ۲۰ درصد به ۶ درصد کاهش پيدا کرد. «ساندی تولان» در گزارشی در مورد اکوادور چنين مینويسد: «از هر يکصد دلار درآمد نفت به ترتيب سهم شرکتهای نفتی ٧۵ درصد و ۲۵ درصد بقيه به ترتيب سهچهارم آن برای پردخت بدهکاری به بانک جهانی و بيشتر باقیماندۀ آن در خريد جنگافزار و ارتش و پليس هزينه میشود. تنها ۲٫۵ درصد برای بهداشت، فرهنگ، کمک به فقيران و ساير نيازمندیهای عمومی اختصاص میيابد. نتيجۀ سياستگذاریهای نئوليبراليستی بانک جهانی و آمريکا برای کشورهای آسيايی و آفريقايی بهتر از آمريکای لاتين نبوده است. سياستهای فوق بر کشورهای تايلند، اندونزی، مصر، مغرب، لبنان، کنيا، اتيوپی (حبشه) و بسياری کشورهای ديگر «جهان سوم»، که به همين سرنوشت دچار شده اند، ضرباتی بسيار شکننده و کوبنده وارد کرده است. تغييراتی که ما امروز در بسياری از کشورها از جمله کشورهای آمريکای لاتين مشاهده میکنيم، نتيجۀ سياستهای فوق است. هماکنون ما در زمانی به سرمیبريم که نئوليبراليسم و در رأس آن امپرياليسم آمريکا در دو دام و باتلاق بزرگ عراق و افغانستان گرفتار آمده است. و میتوان گفت شرايط فعلی مقدمهای برای انهدام سياستهای تجاوزکارانۀ کشورهای مرکز است، که در عالیترين مرحلۀ احتکار و توحش به سر میبرند. تأثير سياستهای نئوليبراليستی در برخی کشورهای عربی پس از جنگ جهانی دوم سراسر کشورهای عربی هدف غارتگری کشورهای امپرياليستی قرار گرفت. در پايان جنگ، هنگامی که کشورهای فاتح مشغول تقسيم مستعمرات تازۀ خود بودند، دولت آمريکا هيأتی را به نام کينگ يا «هيأت کينگ- کراين» برای مذاکره به دو امپراتوری فرانسه و انگلستان فرستاد، اما اين دو نظر ديگری داشتند. آنها به دولت آمريکا پيشنهاد کردند تا ارمنستان را به استعمار خود درآورد. حدود آن را تا شهر اسکندرون توسعه داده و آن را حدّ فاصل ميان اعراب و ترکها قرار دهد. اما دولت آمريکا اين پيشنهاد را نپذيرفت، زيرا از نظر اقتصادی مقرون به صرفه نبود و هدف سلطهجويانۀ وی را ارضاء نمیکرد. سپس کشورهای استعماری به سوی کشورهای مغرب عربی نيز حمله برده و اين کشورها را زير سلطۀ خود درآوردند. هدف آنان اين بود تا در صورت وقوع جنگ عليه اتحاد شوروی سوسياليستی بتوانند سياستهای خود را به خوبی به پيش ببرند. با اين حساب سراسر جهان عرب به زير سلطه درآمد. با شروع جنگ سرد و درگيریهای سياسی ميان آمريکا و شوروی، آمريکا کوشيد بيش از ديگران سلطۀ خود را بر همۀ کشورهای عربی گسترش دهد. در اين مرحله انقلاب عبدالناصر به وقوع پيوست و سراسر جهان عرب را فرا گرفت. رهبران مصر تبعيت از آمريکا را نپذيرفتند. از پيشنهاد پروژۀ آيزنهاور تا پيمان بغداد، همه و همه از سوی رهبران انقلاب مصر مردود اعلام شد. عدم پذيرش شرکت در پيمانهای استعماری توسط مصریها شروع مخالفت و درگيری ميان آمريکا و مصر بود، در اين دوره امپرياليسم آمريکا با تمام توان خود میکوشيد مصر را به شيوههای مختلف به زير سلطه درآورد.* مصر تحريم اقتصادی، محاصرۀ اقتصادی، تجاوز سه کشور فرانسه، انگلستان و اسرائيل به مصر و مجموعۀ بیشماری از توطئهها برای به زانو درآوردن مصر انجام گرفت. اما همۀ اينها مانع آن نشد که عبدالناصر به کشورهای غيرمتعهد نپيوندد. کشور مصر در اين دور به مرکزی برای کمک به جنبشهای آزادیبخش در کشورهای يمن، الجزاير و ساير جنبشهای آزادیخواهانه در آفريقا تبديل شد. جنبشهای آزادیبخش در اين دوره، کشور مصر و رهبری عبدالناصر را پناهگاه و پشتيبان اصلی خود در مبارزه با استعمار میدانستند. از آن سو استعمارگران و در رأس آنان امپرياليسم آمريکا با تمام توان میکوشيدند تا از هر گونه پيشرفت علمی، اجتماعی و اقتصادی در کشورهای مذکور جلو گيرند. کشور اسرائيل در اين مرحله تبديل به پايگاه بسيار قدرتمندی برای پيشبرد اهداف استعمارگران آمريکايی و اروپايی در منطقه بود. اما با همۀ اينها مصر توانست به پيشرفتهای مهمی در زمينۀ صنايع و دستآوردهای تکنولوژيکی نايل شود. همچنين نظام بعث در عراق نيز علیرغم بنيۀ استبدادی توانست از نظر ساختارهای علمی و صنعتی و پيشرفتهای اجتماعی به مراتبی عالی دست يابد. بعد از مرگ عبدالناصر، انور سادات به طور تدريجی با تفکرات و دستآوردهای عبدالناصر به مبارزه برخاست. وی بسيار سريع سياست نزديکی با امپرياليستها و بنای گرفتن وام به ويژه برای مصارف نظامی را در پيش گرفت. سادات مبارزۀ تاريخی ميان اعراب و اسرائيل را که در عين حال سياست آزادی اعراب از قيد و بندهای استعماری بود، کنار گذاشت و ملت فلسطين را رها کرد. از همين دوره آمريکا و اسرائيل مصر را وادار نمودند تا از سياستهای اقتصادی تازهای در مغايرت با زمان عبدالناصر پيروی کند. در حقيقت مصر در اين دوره به سياستهای دورۀ محمدعلی پاشا بازگشت، زمانی که مصر بر اثر گرفتاریهای بدهکاری مجبور به پذيرش سياستهای انگلستان در امور خود شد. سياست اقتصادی حسنی مبارک از هر جهت ادامۀ دورۀ سادات بود. در اين دوره دست سرمايهداران خارجی در تمام امور کشور باز گذاشته شد. تجارت خارجی، نقش دولت در اقتصاد ملّی، سياست توزيع درآمدها، تماماً در هماهنگی با سياست بانک جهانی و آمريکا و در عين حال در تناقض آشکار با سياستهای عبدالناصر در سالهای ۱٩۶۰ بود. در اين دوره همۀ سياستهای اقتصادی، اجتماعی و صنعتی که در دورۀ عبدالناصر در جهت خدمت به اقتصاد مصر و رفاه مردم بنا شده بود، متلاشی گرديد. در سال ۱٩٩۱ طی قراردادی با بانک جهانی تحت عنوان اصلاح اقتصادی، خصوصیسازی با اصرار و سرعت زياد در مصر آغاز شد. دو حادثه نيز در اين سالها اتفاق افتاد که موجب شد مصر به طور کامل قربانی سياستهای بانک جهانی شود. يکم، سقوط قيمت نفت در سال ۱٩٨۶ و ديگری، آغاز پايان دورۀ جنگ سرد. وقتی قيمت نفت سقوط کرد، مصر زير فشار بسيار زيادی قرار گرفت، زيرا نمیتوانسط قسط وامهای خود را به بانک جهانی بپردازد و بانک جهانی بنا به مصلحت خود هر سياستی را به مصر ديکته میکرد. ساير مؤسسههای مالی بينالمللی نيز که به اشکال مختلف در بخشهايی از اقتصاد مصر نفوذ داشتند به حملههای خود بر مصر افزودند و کشور را به سوی فلج کامل سوق دادند. سياست جهانیسازی و نئوليبراليسم مصر را در دام بدهکاریها گرفتار کرد، از آن پس، هر روز بدهکاری مصر بيشتر و بيشتر میشد. يکی از مهمترين بخش وامهايی که برای کشور مصر بسيار کمرشکن مینمود، وامهای نظامی بود. اين وامها زمانی به مصر تحميل شد که جنگ ۱٩٧٩ پايان يافته و دولت مصر نيازی به خريد جنگافزار و گرفتن وام نداشت. اما وابستگی سياسی دولت به اسرائيل و آمريکا کشور را مجبور به گرفتن وامهای غيرضروری کرد. برای مثال سادات در سال ۱٩٨۱ اعلام کرد که از اين پس جنگی در کار نخواهد بود و جنگ ۱٩٧۳ آخرين جنگ برای کشور محسوب میشود. با وجود همۀ اينها، وام کشور مصر که در سال ۱٩٧۰ تنها ۱٫٧ ميليارد دلار بود، در سال ۱٩٧۵ به ۶٫۳ دلار رسيد. سپس در سال ۱٩٨۶ به ۳٧٫٨ و در سال ۱٩٩۰ به ۴۵ ميليارد دلار افزايش يافت. يکی از عوامل اصلی که کشور مصر را مجبور کرد در جنگ خليج بر ضد عراق و به کمک آمريکا وارد جنگ شود همين بدهکاری و مجبور بودن به تبعيت از آمريکا بود. شرکت مصر و ساير کشورهای عربی در اين جنگ موجب گسترده شدن و ماندن آمريکا و پايگاههايش در منطقۀ خليج فارس بود. دولت آمريکا به مصر قول داد که در مقابل شرکت در جنگ، نصف بدهکاریهايش بخشوده خواهد شد. هدف آمريکا از جنگ نه آزادسازی کويت، بلکه نابود کردن کشور عراق و در ادامه محاصره و تحريم اقتصادی اين کشور و در گرسنگی نگه داشتن ميليونها عراقی بود، تا بدين وسيله دستآوردهای علمی، اقتصادی و اجتماعی اين کشور را به نابودی بکشاند. در جريان جنگ تقريباً همۀ زيربناهای توليدی، صنعتی، کشاورزی و خدماتی منهدم شد، هزاران دانشمند اين کشور يا کشته و آواره شدند و يا با فقر و فاقه به زندگی در عراق ادامه دادند. هدف اصلی در عين حال اين بود که عراق نتواند به تکنولوژی و پيشرفتهای علمی دست يابد. دولت آمريکا نمیخواست هيچ کشور اسلامی در منطقه از لحاظ علمی، صنعتی و ... خودکفا شود تا اسرائيل بتواند تفوق خود را بر همگان حفظ کند. «روژه گاردی» پيش از اشغال عراق، پيرامون جنگ عليه اين کشور و به محاصره درآوردن آن چنين مینويسد: «جنگ عليه عراق، تخريب اين کشور، اعمال تحريم و محاصرۀ سيزده ساله و در گرسنگی و بيماری نگه داشتن ملت عراق برای اين بود تا درسی باشد برای همۀ کشورهای "جهان سوم". تا آنان بدانند که بيش از حدّ معينی اجازۀ پيشرفت و استفاده از علم و فنآوری را ندارند. اين کشورها حتا حق ندارند از ثروتهای ملّی و امکانات خود بدون صلاحديد کشورهای مرکز بهرهبرداری کنند. اين کشورها نبايد از قيموميت کشورهای بزرگ خارج شده، بايد به آيين بازار گرويده و ثروت و دارايی را عبادت کنند.» تراکم سرمايه در کشورهای مرکز، حفظ شيوۀ زندگی لوکس و مصرفی، بهرهکشی و غارت گسترده در سطح بسيار بالا، همه و همه مستلزم آن است که کشورهای «جهان سوم» زير سلطه و عقبمانده باقی بمانند. آزادی کشورهای «جهان سوم» يا برخی از آنها از زير سلطۀ امپرياليسم موجب آن خواهد شد تا قدرت خريد آنها بالا رفته و در نتيجه در تقسيم ثروت و قدرت جهانی خلل وارد شود. اين شرايط در مجموع باعث تغيير اوضاع به نفع کشورهای «جهان سوم» میشود. با رشد و توسعۀ اقتصادی هند و چين در دهۀ اخير به وضوح شاهد بوديم که چگونه قيمت مواد غذايی و منابع اوليه به شکل بیسابقهای افزايش يافت. البته با بحرانی که اخيراً در کلّ سامانۀ سرمايهداری بروز کرد اين قيمتها مجدداً کاهش يافتند، اما مسلّم آنست که با پيشرفت کشورهای «جهان سوم» زمينۀ تصميمگيریهای مستقل در عرصههای مختلف سياسی و اقتصادی در اين کشورها فراهم میشود. يکی ديگر از عوامل فقر و گرسنگی در کشورهای «جهان سوم» پيدايش سيستمهای مصرفی در کشورهای غربی است. زيرا آنان بر شدت استثمار و غارت خود از کشورهای «جهان سوم» میافزايند. جنگهايی که امپرياليستها راه میاندازند تنها برای چنگ انداختن بر منابع نفت و ثروتهای ديگر اين کشورها نيست، بلکه در عين حال نگاه داشتن اين کشورها در دايرۀ فقر و عقبماندگی و تبعيت از سياستهای خود را دنبال میکند. آنها اين سياست را به ويژه در مورد کشورهای اسلامی با شدت تمام ادامه میدهند. در سايۀ سياستهای نئوليبراليستی، اقتصاد کشور مصر هر روز بيش از پيش وامدار گرديد و موجبات سقوط بيشتر اين کشور را از نطر اقتصادی- اجتماعی فراهم آورد. نسبت پسانداز ملّی مصر از ۱۵٫۲ درصد در سال ۱٩٨۲، به ۶٫٩ درصد در سال ۱٩٨٩ رسيد. اين خود نشان میدهد که تا چه حدّ سرمايهگذاری داخلی مقرون به صرفه بوده است. در همين دوره بودجۀ خدمات عمومی از ۱٧٫٨ درصد به ۱۴٫۲ درصد کاهش يافت، اما بودجۀ بخش خصوصی از ۶٧ درصد به ٧٨٫٩ درصد افزايش پيدا کرد. باز در همين دوره مصرف شخصی از توليدات محلی بر حسب آمار بانک بينالمللی به ٨۱ درصد افزايش يافت. اما اين افزايش مصرف در ميان ثروتمندان کشور بود و عمدتاً کالاهای وارداتی را شامل میشد. در مدت ده سال (۱٩٩۵- ۱٩٨۵) کالاهای ساخته شدۀ وارداتی ۶٫۵ درصد افزايش يافت. خودروهای لوکس و انواع تلويزيون نيز در همين دوره به ترتيب ۵٫۵ و ۱۰ بار افزايش واردات داشته است. دولت مصر بيشتر قوانينی را که در زمان عبدالناصر به نفع کشاورزان و کشاورزی کشور تصويب شده بود، ملغا اعلام کرد. يکی از اين قوانين مربوط به شرايط اجارۀ زمين بود، که امتيازات زيادی را به کشاورز میداد. پس از لغو اين قانون اجارۀ زمين بر اساس قانون عرضه و تقاضای بازار و شرايط نئوليبراليستی حاکم بر کشور صورت میگرفت. نتيجه آن شد که قيمت اجارۀ يک فدان (واحد اندازهگيری زمين در مصر، برابر ۲۵۰ متر) زمين از يکصد دلار در سال به هفتصد دلار افزايش يافت. از طرفی در گذشته زمان اجاره حداقل ۳ سال بود و کشاورز فرصت داشت تا برای آيندۀ خود برنامهريزی کند. با وجود قرارداد کتبی سه ساله و حمايتهای قانونی و کمکهای مالی دولتی، کشاورز میتوانست با اطميان خاطر کار و زندگی کند. اما اکنون در بيشتر مواقع زمينداران حتا قرارداد يکساله را نيز امضا نکرده و عمدتاً به طور شفاهی زمينها را اجاره میدادند. شرايط تازه بسياری از امتيازات را از کشاورز سلب کرده است. برای مثال، کشاورز نمیداند چه زمانی زمين را از وی پس خواهند گرفت و يا اينکه نمیتوانند برای بقای خود در منطقهای خاص برنامهريزی کنند و ... قانون ديگری که توسط پارلمان دستنشانده به تصويب رسيد در مورد سنديکاهای صنفی است که در سال ۱٩٩۳ رسميت يافت. فعاليت اغلب سنديکاهای سابق متوقف شد. سنديکاهای بزرگ همه به بخشهای کوچکتری تقسيم شدند. انتخابات در آنها چند مرحلهای شد و به جای انتخابات که در سابق رايج بود، هر سنديکا نمايندهای را برای مذاکره در سطح کشور اعزام میکرد. در مجموع هدف اختلال در سيستم انتخاباتی و اتحاد سنديکاها بود تا فقط افرادی که مورد حمايت دولت هستند جمع شده و تصميماتی اتخاذ نمايند. سنديکاها ديگر در واقع نه نمايندۀ کارگران، بلکه نمايندۀ کارخانهداران بودند. برای مثال در جريان اعتصاب کارگران کارخانۀ نساجی «محله» که از بزرگترين کارخانجات نساجی مصر است، رييس سنديکا تصميمی گرفت که به زيان کارگران بود. وی بدون هيچ دستآوردی پايان اعتصاب را اعلام کرد. يکی از کارگران در مصاحبه با روزنامهنگاران چنين میگويد: «حقوق ماهيانۀ من ۱۵۵ جنيه، يعنی کمتر از يک دلار در روز است. با اين وجود سنديکا نه در کنار ما، بلکه در خدمت کارفرماست، زيرا آنها با فريبکاری و توسط کارفرمايان انتخاب شده اند.» با برنامهريزیهای تازۀ نئوليبراليستی، توزيع توليدات داخلی به نفع گروهی از سرمايهداران تازه، شامل دلالهای زمين، زمينداران و بازرگانان تغيير يافت. در اين مرحله دستمزدهای حقيقی کاهش يافت. از زمانی که برنامۀ تعديل ساختار اقتصادی به اجرا درآمد، اصناف به طور کلی دچار زيانهای جبرانناپذيری شدند. ولی از همه بدتر قطع کمکهای دولتی بر روی غذاهای مورد نياز عامۀ مردم بود. حقوق اکثر کارکنان دولت در سال ۱٩٨٧ تا ۵۰ درصد کاهش يافت. بادر نظر گرفتن اينکه فقرای کشور مصر ٧۵ تا ٨۰ درصد درآمد خود را به مصرف مواد غذايی میرسانند میتوان فهميد که چه فشار جبرانناپذير و عواقب وحشتناکی برای اکثريت زحمتکشان داشته است. در حال حاضر ۴۴ درصد مردم در زير خط فقر به سر میبرند. يعنی درآمد روزانۀ آنها از يک دلار هم کمتر است. در همين شرايط اموالی که به طور قاچاق از کشور خارج میشود سالانه به ۳۰۰ ميليارد دلار میرسد. ۱۵ درصد مردم از بيماری قند رنج میبرند. سالانه ۱۰۰ هزار نفر به بيماران سرطانی افزوده میشود. ۶ ميليون بيکار وجود دارد. ۴۵ درصد از مردم در اماکن مخروبه زندگی میکنند. چهار ميليون مهاجرت کرده اند، که ٨۲۰ هزار نفر از آنها متخصص هستند، از جمله ۲۵۰۰ نفر دانشمند علوم دقيقه. ۲۶ درصد مردم بیسوادند. در نتيجۀ خراب شدن اوضاع اقتصادی فروش اعضای بدن در ميان مصریها رواج بیسابقهای يافته است. فروش کليه بسيار رايج است. از سوی ديگر، تصميمهای بانک جهانی و شروع خصوصیسازیها در مصر موجب فساد گستردهای در کشور گرديده و میتوان اوضاع را تقريباً مانند کشورهای بلوک شرق پس از فروپاشی اتحاد شوری دانست. بسياری از مؤسسههای مهم اقتصادی به ثمن بخس به فروش رفتند. برای مثال شرکت مهندسی حمل و نقل مشلان، که از طرف قيمتگذاران و ارزشگذاران دولتی به ميزان ۲۳ ميليون دلار قيمتگذاری شده بود، به شرکتی فرانسوی به مبلغ ۱۰ ميليون دلار فروخته شد. يکی از وزرا اعلام کرد که قيمتگذاریها برای فروش الزامی نيست. بسياری از مؤسسههای عمومی بسيار مهم دولتی پس از جنگ دوم خليج به دستور بانک جهانی و خواست آمريکا به فروش رفتند. اين درست بود که آمريکا در مقابل شرکت مصر در اين جنگ نصف بدهیهای مصر را «بخشيد»، اما اين شرط را هم گذاشت که اين کشور بايد مؤسسههای دولتی را خصوصی کند و به شرکتهای خصوصی و افراد واگذارد. يکی از مراکز ديگر که چوب حرّاج بر آن فرود آمد، بانک اسکندريه بود که به نظر تمام کارشناسان سهام آن ٨٨ جنيه ارزش داشت. اما اين بانک را با محاسبۀ سهامهايش به ۴۵ جنيه فروختند. بسياری از مؤسسههای دولتی به همين شکل با قيمتهای باورنکردنی حرّاج شدند. از طرفی بايد گفت که در بيشتر مواقع شرکتهای دولتی فقط به بيگانگان فروخته نمیشد، بلکه نصيب مسؤولان دولتی مصر و شخصيتهای سياسی هيأت حاکمه نيز میگرديد. برای مثال آقای «احمد عز» رييس هيأت امنای حزب حاکم در مصر، رييس کميـۀ تنظيم بودجه در پارلمان و معاون اصلی جمال مبارک فرزند حسنی مبارک «شرکت ذوبآهن دخيله» را برای خود خريد. اين شرکت در مدت سه سال سودی ۴ برابر قيمت کل کارخانه به دست آورد. از سال ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۶، سود کارخانه ۴۲۵ درصد قيمت پرداختی برای کارخانه را داشت. «جنبش شهروندان عليه گرانی» در مورد کارخانۀ مذکور گزارشی انتشار داده و حقايق بالا را نوشته است. لبنان پس از بر سر کار آمدن دولت حريری و تيم «قدرتمند و گستردۀ» وی در سال ۱٩٩۲، به فوريت و با شور فراوان کوشيدند تا برنامۀ نئوليبراليستی را زير نظر بانک جهانی به اجرا درآوردند، که در نهايت عواقب شوم و فاجعهباری را برای اقتصاد لبنان و مردم اين کشور به جای گذارد. آقای حريری ابتدا به نخستوزيری رسيد و سپس همۀ مراکز کليدی اقتصادی و سياسی لبنان را در دستهای خود متمرکز نمود. مديريت بانک لبنان، کميتۀ کنترل بر بانکها در وزارت دارايی و اقتصاد و هيأت برنامهريزی و سازندگی، همۀ اين مراکز در کنترل خود و اطرافيان خود قرار داد. آنگاه وی «شرکت بکتل» آمریکایی را با تأيید دولتی به کار گمارد تا «برنامه نهضت اقتصادی» لبنان را به اجرا درآورد. بانک بینالمللی نیز هر دو برنامه حریری و شرکت بکتل را مورد تأيید و حمایت قرار داد. دولت لبنان نیز با اجماع برنامه را به تصویب رسانید و قرار شد این برنامه تحت نام «افقهای ۲۰۰۰» عمل کند. این برنامه اساساً براساس تبلیغات غیرواقعی و بسیار مبالغهآمیز کار خود را شروع کرد. پیشبینی مجریان این برنامه این بود که تا سال ۲۰۰۰، رشد اقتصادی به ٨ درصد در سال برسد. آنان نیازمندیهای مالی کشور و آینده برنامههای ملی را به این برنامه یعنی «افقهای ۲۰۰۰» وابسته کردند. اما آنچه که در طی هشت سال به دست آمد تنها ۲ درصد توسعه بود و تازه آن هم براساس ارزیابیهای محلی، که بعدها معلوم شد در همین دوره مقدار مصرف کالاهای داخلی بیش از تولید بوده است و لبنان بسیار بیش از آنچه که تولید میکند به مصرف میرساند. در لبنان اساسا ارزیابیها پایۀ درستی ندارد. «صاحبنظران» نظراتی را ابراز میدارند و بر روی آن تبلیغ میشود. حاکمیت در لبنان، حریریهای دیروزی و حریریهای امروزی مخالف آمارگیریهای درست هستند، زیرا با اهداف مشکوک و مخفیانۀ آنها مغایرت دارد. آنان همچنان براساس «صاحبنظرانشان» آمار میدهند. در ادامه، برنامه «افقهای ۲۰۰۰» لبنان را در اسارت بدهکاریهای بانک جهانی گرفتار ساخت. دولتهای متوالی حریریها خواستند رشد و توسعه لبنان را با گرفتن وام از بانک جهانی به پیش ببرند و این موجب میشد که هرساله کسری بودجه واقعی بیشتر متراکم شود. این تراکم کسری موازنه عمدتاً به این علت پیش آمد که دولت بودجه را در بخشهای غیرضروری به مصرف میرساند که نتیجهای به جز هدر دادن اموال عمومی نداشت. همه این برنامهها در حالی انجام میگرفت که در کشور سازمان کنترل و محاسبه بر اعمال دولت وجود نداشت. با نبود ادارۀ کنترل و محاسبه، دولت حریری توانست برنامه سرسختانه فشارهای مالی را به اجرا درآورد. به موجب این برنامهها نرخ بهره هر لیره لبنانی را ۱٨ درصد، و در همین دوره بانکی نرخ بهره دلار را به ۱۵ درصد افزایش دادند. اما واقعیت این بود که نرخ بازده این سرمایهگذاریها به طور حقیقی در بازار لبنان درست نصف نرخهای بهره بود. اعمال سیاستهای فوق به نفع سرمایهداران بزرگ و علیه بخشهای تولیدی حقیقی و اکثریت مردم محروم جامعه بود. در ده سالۀ اول حکومت حریری سرمایه بانکهای بزرگ لبنان هزار درصد (۱۰۰۰ درصد) افزایش یافت و متقابلاً سرمایهگذاری در بخشهای صنعت و کشاورزی کاهش پیدا کرد. در نتیجه دنبالهروی دولت حریری از سیاست وامگیری از بانک جهانی، بدهکاری لبنان که تا سال ۱٩٩۲ تنها دو میلیارد دلار بود، تا پایان سال ۲۰۰٨ به ۵۰ میلیارد دلار رسید و در همین دوره بهره وامهای مذکور تا ٨۰ درصد اصل وام افزایش یافت. در ادامه پیروی از سیاستهای بانک جهانی و نئولیبرالیسم، دولت مرزهای خود را بر روی انواع کالاهای خدماتی، مصرفی و همچنین ورود سرمایه باز گذاشت. این شرکتهای بینالمللی شامل کاهش حقوق گمرکی نیز شدند و برعکس مالیات غیرمستقیم بر روی کالاهای مصرفی اولیه در کشور افزایش یافت، که معنای آن فشار مستقیم بر روی زندگی اکثریت محروم کشور به حساب میآمد. در همین دوره دولت حریری طی قراردادی با اتحادیه اروپا، مرزهای کشور را بر روی کالاهای مختلف از جمله تولیدات کشاورزی باز کرد. میتوان گفت اجرای این قرارداد بزرگترین ستم در حق مردم لبنان بود. کالاهای مختلف از جمله تولیدات کشاورزی کشورهای اروپایی که از پشتیبانی دولتهای اروپایی بهرهمند بودند توانستند همه بازارهای لبنان را به اشغال خود درآورند. تولیدکنندۀ لبنانی به هیچ عنوان توانایی رقابت با آنان را نداشت، تولیدات کشاورزی در اروپا در این دوره تا ۳۵ درصد کمک از دولت دریافت میکردند، از آن سو بازارهای اروپا تقریباً در مقابل کالاها و تولیدات کشاورزی لبنان کاملاً بسته بود. در سالهای ۱٩٩۶ تا ۲۰۰٨ علیرغم رشد روزافزون تورم، دولت افزایش حقوق را متوقف و کلاً آن را منجمد کرده بود. به موجب قانون دیگری بانک لبنان قیمت لیرۀ لبنان را با دلار آمریکا مرتبط ساخت و در فاصله سالهای ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۵ قیمت حقیقی دلار ۵۰ درصد کاهش یافت. همپای آن لیره لبنان نیز ۵۰ درصد ارزش خود را از دست داد و به نصف قیمت سقوط کرد. در همین دوره اتحادیهها و سندیکاهای کارگری نیز متلاشی شد و تدریجاً کار روزانه و یا قراردادهای موقت جای قراردادهای دستهجمعی کارگران با صاحبان کارخانه را گرفت. مزد واقعی کارگران در کارخانههای بزرگ و کوچک تا نصف کاهش یافت، زیرا لیره ۵۰ درصد ارزش خود را از دست داده بود و اتحادیه یا سندیکایی هم وجود نداشت تا از حقوق کارگران دفاع کند. اعمال سیاستهای فوق در جامعه، خط فقر را به شکل بیسابقهای افزایش داد. همچنین نسبت بیکاری را به ویژه در میان دانشگاهیان بالا برد. با تعطیل شدن و به ورشکستگی کشانیده شدن بسیاری از کارخانهها و مؤسسههای بزرگ و کوچک، نزدیک به یک میلیون کارگر لبنانی برای ادامه زندگی مجبور به مهاجرت به خارج از لبنان شدند. لبنان جزو اولین کشورهایی بود که بیشترین کارگر را به خارج، به ویژه به کشورهای عربی دیگر فرستاد. این کارگران تا یکچهارم قیمت مجموعه تولیدات داخلی را تأمین میکردند. همچنین بعضی از بخشهای مهم دولتی و عمومی را نیز در این دوره عدهای سرمایهدار بزرگ کشور به قصد سودجويی فروختند و یا تعطیل کردند. برای نمونه دو پالایشگاه نفت در شهرهای طرابلس و زهرانی بدون هیچ برنامهریزی قبلی تعطیل گردید و عدهای از سیاستمداران محلی و شرکتهای بینالمللی با تشکیل کارتلی به وارد کردن فرآوردههای نفتی دست زدند و از تجارت این مواد مهم سودهای بسیار کلانی نصیب خود کردند. هماکنون دولت در صدد است تا شرکتهای تلفن، برق و آب را نیز خصوصی کند. حکومت در عین حال متهم است که در نظر دارد مؤسسه دولتی «انحصار تنباکو» و بیمه اجتماعی را نیز خصوصی کرده و یا این دو را در وضعی قرار داده تا به سوی ورشکستگی رفته و سپس آنان را به فروش رسانند. خلاصه اینکه اجرای سیاستهای نئولیبرالیستی لبنان را در دام بدهکاری به بانک جهانی گرفتار کرده است، طبقه متوسط را تقریباً نابود نموده، خط فقر را به شکل بیسابقهای بالا برده، بیکاری را عمومیت داده، و شکاف میان فقیر و غنی را بیشتر نموده است. محتکران بر همه بخشهای اقتصادی لبنان حاکمیت یافته اند و اکنون کشور لبنان به خاطر بحران اقتصادی خود زیر نظر «اجماع واشنگتن» است. تونس «تجربه اقتصادی کشور تونس در میان کشورهای عربی به لحاظ ارتباط با اقتصاد بینالمللی و موفقیت آن، اولین در نوع خود است. نرخ بیسوادی در فردای استقلال این کشور در ۱٩۵۶، ٧۰ درصد و متوسط عمر انسان ۴٨ سال بود. اروپاییها همه کارهای مهم دولتی و اقتصادی را در قبضه خود داشتند.» (سمیر امین) از سال ۱٩۶۰ تا ۱٩٩۴ این کشور به طور سالانه بیش از ۵ درصد رشد اقتصادی داشت. نسبت فقر تا ۴۰ درصد کاهش پیدا کرد. سرمایهگذاری به دو طریق در کشور صورت میگرفت: از طریق اخذ وام و همچنین به واسطه پولهایی که کارگران مهاجر تونسی از اروپا به کشور میفرستادند. تولیدات داخلی از ٨٫۵ میلیارد دلار در سال ۱٩٨۱ به ۲۲٫۴ میلیارد دلار در سال ۲۰۰۳- با قیمت جاری دلار- افزایش یافت. در همین مدت بدهکاری کشوربه بانک جهانی از ۱۳٫۵ میلیارد دلار به ۱۶٫۵ میلیارد دلار افزایش یافت و این جدا از مبلغ ۲٨٫۵ میلیارد دلاری بود که در طی همین مدت زمانی تونس به عنوان بهره و خدمات به بانک جهانی بازپرداخت کرده بود. نسبت مبلغ وام به تولید داخلی از ۴۱٫۶ به ۶۱٫۳ در سال ۱٩٨۶ و ٧۴ درصد در ۲۰۰۳ افزایش یافت. همچنین سرمایهگذاری خارجی در تونس تا سال ۲۰۰۳ به چهار میلیارد رسید. این سرمایهگذاری در زمینه خرید بهترین مراکز تولیدی سودآور نظیر کارخانه تولید سیمان، هتلهای درجه یک سراسری، تعدادی از بانکها و شرکتهای بیمه بود. یک استاد دانشگاه تونس به نام فتحی شمخی در این مورد میگوید: «ما در اینجا نمونه آشکاری از غارت گسترده ثروت خود را توسط نئولیبرالیسم شاهد هستیم و نه آنچنانکه آنان مدعی هستند. شرکت آنان در سرمایهگذاری داخلی تونس به هیچوجه به سود ما نیست.» شرکتهای بینالمللی در فاصله سالهای ۱٩٨۰ تا ۲۰۰۳ سه میلیارد دلار سود داشته اند. در همین تاریخ کارگران تونس با کار در خارج از کشور مبلغ هفت میلیارد دلار از درآمد خود را به کشور انتقال داده اند. اما در سال ۱٩٨۰- ۲۰۰۳ نسبت وام کشور از کل درآمد ملی بیشتر شد. در همین دوره سود حاصله از سرمايهگذاریهای خارجی نیز نسبت به سرمایهگذاریهای کوتاهمدت و متوسط در کشور بسیار کمتر بود. یکی از منابع سرمایهگذاری داخلی در تونس، درآمد کارگران تونسی در خارج از کشور بود. هنگامی که در اوايل سالهای دهه ۱٩٨۰ درآمد خارجی کارگران تونسی رو به کاهش گذاشت، نسبت بیکاری در کشور با ۱٧ درصد افزایش یافت. در طول سالهای دهه هشتاد رشد صنایع نساجی در کشور به ۱٧ درصد افزایش یافت و این نتیجه قراردادهای دولت تونس با اتحادیه اوپا بود. رشد بخش نساجی در این دوره سالانه ۱۴ درصد بود. صادرات صنایع نساجی که در سال ۱٩۵۰ حدود ۴ درصد بود، در سال ۲۰۰۴ به ٧۰ درصد افزایش یافت. اما صنایع نساجی صنعت پیشرفتهای نبود. بعد از سال ۲۰۰۳ صنایع نساجی تونس در مقابل صنایع نساجی پیشرفته و گستردۀ چین در اروپا قرار گرفت و این امر موجب تعطیلی بسیاری از کارخانجات عمدۀ نساجی تونس شد. وضعیت تازه موجب عقبنشینی صنایع نساجی تونس تا ۵۰ درصد گردید. صنعت توریسم تونس تا حد زیادی بستگی به وضعیت کارگران اروپا دارد، رکود در صنایع اروپا باعث از دست رفتن رونق صنعت توریسم در تونس گردید. پس از صنایع نساجی، صنعت توریسم دچار مشکلات فراوان شد. با ایجاد رکود در صنایع نساجی و توریسم، تونس با کمک متخصصان تونسی ساکن اروپا تلاش نمود تا صنایع مادر را تقویت کند. به چند دلیل گسترش این صنایع در تونس امکانپذیر بود: ۱- حضور متخصصان صنعتگر تونسی در اروپا؛ ۲- وجود زیربنای صنعتی ملایم در تونس؛ ۳- مالیات اندک بر تولیدات صنعتی و امکان نقل و انتقال آسان اموال از اروپا به تونس و بدون منع قانونی. اما این صنایع هم به صنایع مادر در کشورهای اروپایی وابسته بودند و تحت تأثیر تغییرات رخ داده در این کشورها قرار میگرفتند. در زمینه فعل و انفعالات سیاسی نیز اروپاییها از این اوضاع برای سودجویی از بازار تونس بهره میبردند و اوضاع بیثباتی را به وجود میآوردند. اردن این کشور زودتر از هر کشور عربی دیگر از سیاستهای نئولیبرالی تبعیت نمود. اقتصاد این کشور بسیار شکننده و در معرض هرگونه مشکلات و فعل و انفعالات قرار دارد. بودجه بازرگانی این کشور از کسری مزمنی رنج برده و تنها کمکهای خارجی به ویژه از طرف عربستان و آمریکا است که به ادامه حیات اقتصادی این کشور کمک میکند. بخشی از بودجه این کشور نیز به وسیله کارگران اردنی که در خارج کار میکنند، تأمین میشود. بخش قابل توجهی از کارگران اردنی در کشورهای نفتی به کارهای ساختمانی مشغولند و بالا و پايین رفتن قیمت نفت نیز موجب نوسانات اقتصادی این کشور میشود. میتوان گفت اقتصاد این کشور تا حد زیادی به خارج بستگی دارد. در سال ۲۰۰۳ اقتصاد اردن ۱۲ درصد رشد داشت، اما در سال ۲۰۰۵ با کسری بودجه ۱۶ درصدی مواجه گردید. (با شروع حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ ، دهها هزار کارگر اردنی برای ساختن راهبندانهای بتونی پیشساخته برای ارتش آمریکا بسیج شدند. هزاران تریلی، ۲۴ ساعته این قطعات را به عراق منتقل میکردند. از طرفی دولت اردن در آن دوره بخشی از نیازمندیهای تدارکاتی اولیه ارتش آمریکا را از نظر مواد غذایی نیز تأمین میکرد. یکی از وظایف مهم نیروهای مقاومت ملی در عراق در آن روزها حمله به تریلیهای حامل مواد مذکور و انفجار آنان بود. تغاری شکسته و ماستی ریخته بود و بسیاری از شرکتها و کشورها از قتل و کشتار و غارت کشور و ملت عراق به نان و نوايی رسیده بودند. توضیح مترجم). نزدیک به ۳۵۰ هزار اردنی در کشورهای عربی به ویژه امارات متحده عربی به کار مشغولند که در مجموع ۲۰ درصد درآمد ملی کشور اردن را تأمین میکنند و این مبلغ برابر با کل صادرات کشور اردن از جمله صادرات پتاس و فسفات است. بیکار شدن متناوب این کارگران تأثیر مستقیم بر اقتصاد اردن دارد. در نتیجه تبعیت از سیاستهای نئولیبرالیستی و بانک جهانی، وضعیت اجتماعی و اقتصادی اکثر مردم اردن روزبهروز وخیمتر میشود. کمکهای خارجی از طرف کشورهای مختلف و همچنین ارسال بخشی از درآمد کارگران به داخل کشور، رشد اقتصاد تولیدی را در پی نداشته، بلکه موجب واردات بیشتر، برای مثال خرید ماشینهای لوکس و گرانقیمت خارجی و ساخت بناهای مجلل گردیده است. در فاصله سالهای ۱٩٨۵ تا ۱٩٩۰ نسبت فرو افتادن شهروندان به زیر خط فقر، سه برابر افزایش داشته است و نسبت درآمد در بین ۲۰ درصد ثروتمندترین و ۲۰ درصد فقیرترین افراد از یکچهارم به یکهفتم تغییر کرده است. در سال ۲۰۰۴ بر اساس آماری که دولت انتشار داده و مشکوک به نظر میرسد، نرخ بیکاری علیرغم مهاجرت شدید نیروی کار به خارج از کشور به ۱۵ درصد رسید. در همین سال میزان بدهکاری خارجی کشور ۱٧٫۳۲ میلیارد دلار بوده است. اما کسری بودجه تجارت خارجی نیز رو به افزایش بوده و در سال ۲۰۰۶ این کسری ۵٫٧ میلیارد و در سال ۲۰۰٧ معادل ۶٫٩ میلیارد دلار بوده است. در همین دوره واردات نیز از صادرات پیشی گرفته است. میزان واردات ۱۵٫۶ و میزان صادرات ۱۰٫۳ بوده است. در این سالها پسانداز دولت کسری فراوانی داشته که به وسیله بخششهای خارجی جبران شده است، اما این بخششها ما به ازای سیاسی داشته است. (دولت اردن در مقابل این کمکها، نیروهای سرکوبگر را در منطقه تقویت کرده و برای مثال بخشی از آموزش نیروهای پلیس دولت لبنان، فلسطین و عراق (در دوره جنگ) را به عهده داشته است. بنا به سخنرانی ژنرال «کنیث دایتون» ژنرال آمریکایی در مرکز انستیتوی واشنگتن، سيا مخارج این آموزشها را متقبل میشود. مترجم) بخش دیگری از کسری بودجه دولت اردن نتیجه افزایش میزان مالیات بر بدهکاریهای این کشور به بانک جهانی و یا نتیجه کاهش میزان مالیات شرکتهای وابسته به بانک جهانی است که در کشور اردن مشغول به کار هستند. در مورد کشورهای دیگر اوضاع سایر کشورهایی که تبعیت از سیاست بانک جهانی و نئولیبرالیسم را در پیش گرفته اند نیز بهتر از بقیه نیست. بر اساس گزارش بانک جهانی در مورد بازار کار کشورهای تونس، مغرب و اردن، و همچنین در مورد اصلاحات اقتصادی صورت گرفته در این کشورها، گفته میشود که نتایج حاصله به مثابه زلزله شدیدی ارزیابی شده است که ضربه سختی به صنایع داخلی وارد نموده است، صنایعی که تا پیش از آن مورد حمایت بوده اند. این زلزله شدید موجب بیکاری نیمی از کسانی شده است که در گذشته مشغول به کار بوده اند. از طرف دیگر، اتحادیه اتاق بازرگانی، صنعت و کشاورزی کشورهای عربی در گزارشی میافزاید: «سیاستهای مذکور که به مثابه تبعیت کامل از بانک جهانی بوده است، موجب بیکاری بیش از ۲۰ درصد (برحسب آمار) از نیروهای کار گردیده و این رقم در میان کشورهای در حال رشد بسیار بالا میباشد.» باید گفت که اعمال سیاستهای فوق در کشورهای عربی موجب به هدر رفتن نیروهای متخصص و فرار آنها از کشورهای عربی گردیده است. خروج این نیروها که ثروتهای عظیمی در راه تربیت آنها به مصرف رسیده، به مثابه کمک مالی عظیمی به کشورهای پیشرفته است که از طرف کشورهای در حال توسعه پرداخته میشود. آقای ابراهیم قویدر، مدیر سازمان کار کشورهای عربی در این مورد اظهار داشت: «ما سالانه یک میلیارد دلار در این مورد خسارت میدهیم.» در سال ۲۰۰۰، ۱۲۵۰۰ محقق مصری و ۱۱۵۰۰ دانشمند لبنانی در آمریکا مشغول به کار بوده اند. سازمان کار عرب در گزارش سالانه خود مینویسد: «۲۰ درصد از فارغالتحصیلان کشورهای عربی به خارج مهاجرت میکنند که در حقیقت به هدر دادن بخش عظیمی از اموال عمومی کشورهای عربی است. در گزارشی که در این زمینه به تاریخ ۲٧/٧/۲۰۰٨انتشار یافته، چنین میخوانیم: «۵۰ درصد پزشکان عرب، ۲۳ درصد مهندسین و ۱۵ درصد دانشمندان کشورهای عربی به ایالات متحده آمریکا و کانادا مهاجرت میکنند. ۵۴ درصد دانشجویان عربی که برای تحصیل به خارج میروند، به کشورهای خود باز نگشته و در همان کشورها به کار میپردازند. ۳۵ درصد پزشکان شاغل انگلستان عرب هستند.» سیاست نئولیبرالیستی بانک جهانی از یک سو موجب بیکاری گسترده شده و از سوی دیگر هر روز موفقیت کارگران شاغل و محیط کار را بد و بدتر میکند. تأکید بیشتر بانک جهانی بر تولید کالاهای صادراتی به عنوان لکوموتیو اصلی اقتصاد باعث میشود که رقابت میان تولیدکنندگان کالاهای صادراتی بیشتر شده و هر روز توجه کمتری به محیط کار و وضعیت کارگران گردد و البته این سیاست با خواستههای بانک جهانی مبنی بر آزادسازی کار و رفع موانع اتحادیهای تولید مطابقت دارد. این سیاست از سالهای دهه ٨۰ قرن گذشته به همراه قدرتگیری محافظهکاران جدید در آمریکا و انگلستان آغاز گردید. از این دوره بسیاری از کشورها موانع قانونی را که مانع تولید به نفع صادرات و در راستای سیاست نئولیبرالیستی بود، از میان برداشتند. در حقیقت هر روز بخشی از دستآوردهای قانونی کارگران در اتحادیهها و سندیکاها را از میان بردند. کشورهای زیادی در این دوره سفارشات سازمان جهانی کار را نادیده گرفته و از اجرای قوانین سابق که تا حدی به نفع کارگران بود، سر باز زدند. با بدتر شدن شرایط محیط کار، رشد نرخ بیکاری و کاهش دستمزدها، هم در کشورهای مرکز و هم کشورهای اقماری، وضعیت اقتصادی نیروهای کار بدتر شده، افزایش فقر و بیکاری موجب بیشتر و عمیقتر شدن فاصله فقیران و ثروتمندان گردید. بر اساس ارزیابیهای موجود، با ادغام مؤسسههای اقتصادی بینالمللی سرمایهداری، گسترش سیاستهای جهانیسازی در ذیل قوانین نئولیبرالیستی، و تداوم این سیاستها تنها به ۲۰ درصد نیروی کار موجود در جهان نیاز خواهد بود و کل تولید و فعل و انفعالات اقتصادی جهان به بیش از ۲۰ درصد نیاز نخواهد داشت. این وضعیت موجب بیکاری عظیم و گستردهای در سراسر جهان خواهد شد که در عین حال اینان بدترین دشمنان این نظام به غایت احتکاری و سلطهگرانه خواهند بود. به این معنا که مصالح و منافع این نظام اقتصادی و اجتماعی و یا بهتر بگويیم مصالح طبقه سرمایهداران جهانی در ضدیت آشکار با منافع و مصالح اکثریت قریب به اتفاق ساکنان کرۀ ارض قرار خواهد گرفت و آنان را به سوی تمرد و انقلاب سوق خواهد داد. نظام سرمایهداری نئولیبرالیستی نخواهد توانست ميلیونها انسان را در سراسر کره زمین به تسلیم شدن و به تبعیت از منطق ضداخلاقی و ضدانسانی خود وا دارد، بلکه تکامل شرایط موجود در مرحله نئولیبرالیستی خود موجب انفجارات درونی جوامع انسانی از درون خواهد شد. در چنان شرایطی مقاومتهای مسلحانه و غیرمسلحانه در کشورهای «جهان سوم» نقش بسیار اساسی در تعمیق بخشیدن این سیستم ظالمانه خواهند داشت، سیستمی که پس از جنگ جهانی دوم ساخته و پرداخته شده است. بنا به تحقیقی که از طرف دکتر برنر هاروی (Brenner Harvey) در دانشگاه جان هاپکینز انجام گرفته یک درصد بیکاری موجب ضایعات زیر خواهد شد: ۳٧۰۰۰مورد مرگ، ٩۲۰ مورد خودکشی، ۶۵۰ مورد قتل، ۴۰۰۰ مورد بستری شدن در بیمارستان روانی، ۳۳۰۰ مورد زندانی شدن؛ این ضایعات محصول یک درصد بیکاری در شش سال خواهد بود. هنگامی که نرخ بیکاری در بین رنگینپوستان آفریقاییالاصل آمریکا به ۵۰ درصد برسد، به ویژه در شهرهای سواحل شرقی ایالات متحده آمریکا و اينکه از این پس تشخيص داده شود که به وجود آنان نیازی نیست و آنان موجوداتی نامرغوب به حساب آیند، بدون تردید این افراد تبدیل به تهدید و خطر بزرگی برای کل نظام در آمریکا خواهند شد. به ویژه اینکه آنان تبدیل به جنایتکاران و قربانیانی شوند که خواستار نجات خود به هر قیمتی باشند. در سال ۱٩٩۱، ۴۲ درصد از جوانان سیاهپوست آمریکا یا در زندان بودند و یا درگیر مسايل و مشکلات قضايی و دادگاه. ------------------------------- * توضيح مترجم: در شهر قاهره برج بسيار مجلل و مرتفعی که در زمرۀ بلندترين برجهای معروف جهان است وجود دارد، که در زمان عبدالناصر ساخته شده است. داستان ساختن برج قاهره اينچنين است، که آيزنهاور، رييسجمهور آمريکا مبلغ ۳ ميليون دلار را به وسيلۀ شخصی که امين آمريکايیها بوده است به عنوان کمک و البته به شکل محرمانه برای عبدالناصر میفرستد تا به عنوان کمک اقتصادی به مصرف برسد. هدف آيزنهاور در حقيقت به مزدوری درآوردن محرمانه و بی سر و صدای عبدالناصر در خدمت مقاصد سياسی آمريکا بوده است. در نهايت قرار میشود اين پول را به مصرف برج معروف برسانند که موجب افتخار کشور و وسيلهای برای تفريح ميليونها شهروند مصری گردد. شرح فوق در تارنگاشت www.all4syria.info که وابسته به حزب کمونيست سوريه است، با تفصيل و عکس برج به چاپ رسيده است.
|